Fixed

سلام من سانبین هستم به نیو ورد خوش اومدین:>
 اگر من رو توی دنیای واقعی میشناسید و من خودم شخصا آدرس اینجا رو بهتون ندادم و مستقیما نگفتم که ورودتون به اینجا مشکلی نداره، لطفا از وبم برید بیرون چون اینجا چیزی برای شما وجود نداره.

***

اگه پست هارو میخونید و دربارشون هر صحبتی دارید خوشحال میشم بیان کنید

اما لطفا زیر پست ها کامنت های نامرتبط نفرستید (یا بعدا از پاک شدنشون ناراحت نشید)، اگه حرف نامرتبطی با پست داشتید میتونید بیاید خصوصی.

۲ نظر

https://a-little-life.blog.ir/

اون طرف گه گاهی پست می‌ذارم

  

A little life

 

وبلاگ پابلیک و پرایوت و فلان نمونده برام

دلم نمیاد به اینجا دست بزنم و دوباره توش فعالیت کنم؛ نیاز دارم همون شکلی که بوده بمونه.

۴ نظر

کمک

کسی هست سروری قندشکنی چیزی به من برسونه؟ اضطراریه

۶ نظر

Mourning culture

خیلی وقت بود توی این وبلاگ ننوشته بودم؛ چه می‌شه کرد؟ گاهی اضطرار پیش میاد.

 

از ریز به ریز فرهنگ سوگواریشون متنفرم.

 

هرچی بعد از این نوشتم رو پاک کردم چون نا نداشتم تکمیلش کنم

۶ نظر

?Is there anyone

۸ نظر

Four years

بازگشت همه به سوی بیان است

بعد از دو سال 

سلام :)

۴ نظر

;The Older I Get

با وجود تمام چیزهایی که می‌گذرونم امروز اینجا بودن خالی از لطف بنظر نمی‌رسید. بیشتر و بیشتر می‌گذره و اینجا نیستم، بیشتر و بیشتر می‌گذره و می‌بینم به هر حال برمی‌گردم. نه چون کسی منتظر نشسته، نه چون ته چون به برگشت گذشته اعتقاد دارم، این فقط یه عادت قدیمیه که ترک نشد.

شاید من و هیچ‌کس دیگه منتظر هم‌دیگه نباشیم یا توی چشم هم‌ منزجرکننده و منفور ترین بنظر بیایم اما خب !as you can see, I'm here

نمی‌تونم بهش بگم دلتنگی چون در واقع بی‌پناهی تلقی می‌شه. میدونی چی می‌گم؟ قضیه این نیست که احساس تنهایی بکنم اما دلیل بر این نشد که با دیدنش به این فکر نکنم که "اوه من و اون آدما همدیگه رو نداریم اما بقیه دارن." شاید فقط اگه یکم آدم بهتری می‌بودم؟ نمیدونم.

در واقع این مدت بهترین روزهای ممکن رو طی این چند سال می‌گذروندم. دیدم بدون رنج بردن از عدم سلامت روان (یا حتی لذتㅋㅋㅋㅋ) زندگی می‌تونه چه شکلی باشه. من مسیر درست رو پیدا کردم و دیگه فقط بخاطر ترس بهش پشت نکردم بلکه وارد اعماقش شدم‌. و اجازه بدید روراست باشم چیزهایی رو تونستم بگذرونم که اصلا فکر نمی‌کردم توان وجود داشتن رو داشته باشن. 

می‌گن وقتی چیزی رو از دست می‌دی تازه می‌فهمی چقدر برات ارزشمند بوده اما درواقع زمانی ارزش واقعیِ جایی که ایستاده بودم رو فهمیدم که تونستم بدستش بیارم. هنوز هر لحظه نگرانی های زیادی دارم. حالا با داشتنش توی ترس از دست دادنش شناور شدم. من عسل رو چشیدم و نمیتونی دوباره به طعم خون قانعم کنی؛ من یه سنت شکنم و می‌دونی که بجای خون ریزی حالا توی دریای خون شنا می‌کنم‌.

⋆ ˚。⋆୨ ʚɞ ୧⋆ ˚。⋆

اگه بخوام به بخشی از اوضاع و احوال این روز ها دقیق‌تر اشاره کنم باید بگم بالاخره دوشنبه اولین امتحان تغییر رشته رو می‌دم و معلوم شد که تمام این مدت یه نابغه منطق بودم که داشت با شیمی تباه می‌شد‌. در واقع هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم به مسیر و نقطه درست حتی نزدیک بشم اما حالا به گفتن "من تونستم" از همیشه نزدیک ترم.

یک‌سال از نویسنده بودنم می‌گذره و حالا چیز های زیادی توی دستم دارم اما تمام این مدت تاکیدم رو آماتور بودن بیشتر شده. در برابر پارسال گاهی حتی اگه بشه باور کرد من همون کسی هستم که قبل تر بودم سخت می‌پذیرم که تمام این‌ها طی کمتر از یک‌سال طی شده.

هنوز رنگین کمون، سرخوشی، کتاب و شلوارهای رنگ رنگی رو دوست دارم و به یه موسیقی خوب نه نمی‌گم. یه کتابخونه بزرگتر دارم و کنار میزم چند تا گلدون. بیشتر از همیشه می‌دونم که در واقع هیچ‌چیز نمی‌دونم اما امروز از هر روزی که توی گذشته باقی مونده غنی تر شدم. سعی می‌کنم روزها رو مفید تر بگذرونم؛ درس می‌خونم، کتاب های مختلف می‌خونم، بیشتر مراقب سلامت جسم و روحم هستم، چیز های جدیدی رو تجربه میکنم و هرچند کوچیک اما قدم های متعددی برمی‌دارم.

 

پی‌نوشت‌ها: 

!Long time no see 

لینک دیلی تلگرامم رو می‌ذارم. خلوت و کوچیکه اما یه ردی از من اون‌جا پیدا می‌کنید؛ فقط اگه از قبل بشناسمتون‌.

یه وبلاگ نصفه نیمه مدت هاست انتظارم رو می‌کشه اما هربار یه دلیل به دلایل قبلی برای تاخیر اضافه می‌شه‌.

درباره حال و احوال خیلی‌هاتون کنجکاوم، امیدوارم روز های خوبی رو بگذرونید 3>

۷ نظر

Happy birthday elder

Another Me

سانبین صحبت می‌کنه.

هیچ‌وقت نمیدونی تهش چی میشه، نه؟ امروز دومین سالگرد این وبلاگ و حضور من توی بیان به عنوان وبلاگ نویسه.

و بالاخره توقف فعالیت های این وب رو اعلام میکنم. شروع اون فصل جدید از زندگی همیشه در مقابل تو قرار گرفته و این خودت هستی که تصمیم می‌گیری چه زمانی اون وقت مناسب از راه رسیده.

بجز این وبلاگ این توقف تقریبا اشکال تمام وبلاگ های دیگه ای که تا به امروز وجود داشتن می‌شه اما هرگز به معنی بازایستادن من نیست. 

لینک وبلاگی که فعلا برای مدتی فعال می‌مونه¹ رو آخر می‌ذارم؛ همچنین آدرس وبلاگ جدیدم رو هر زمان که آماده شد _به زودی_ به اشتراک خواهم گذاشت.

در نهایت هر کتابی به پایان می‌رسه و جلدش رو می‌بندی و توی کتابخونه قرارش میدی؛ این چیزیه که داره اتفاق میفته. 

بابت تمام اون‌چه که توی این مدت گذروندم و یاد گرفتم و همراه خودم دارم سپاس‌گزار هستم و حالا یک‌بار دیگه از آغاز این فصل جدید با روی خوش استقبال می‌کنم.

 

¹ لینک وبلاگ مذکور

پی‌نوشت: اگه جایی دنبالم می‌گشتید به منوی خصوصی مراجعه فرمایید D:

۴ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

و در نهایت

من عشق ورزیدن رو یاد گرفتم، با اینکه من عاشق خوبی نیستم.

خوشحال بودن رو یاد گرفتم؛ هرچند که این خوشحالی دلیلی بر غمگین نبودن نیست.

زندگی کردن رو یاد گرفتم. و زندگی درست توی تک تک لحظاتی که حالا و فردا و فردا و فردا از سر میگذرونی خلاصه شده.

 

با اینکه می‌دونم کسی اینجا منتظر من نیست پس از روز ها تلاش، این ها نهایت چیزی بود که می‌تونستم بگم.

 

 

 

۱۰ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان