۱۴۰۱/۰۴/۰۹ - این احساس چیه؟

نهمین روز تیر / آخرین روز ژوئن

ساعت ۱۸ عصر 

گرمای تابستان با دمای ۴۹ درجه

ژوئن ماهِ مورد علاقه و یجورایی منطقه امن منه و حالا آخرین روزش فرا رسیده؛ بیا سال بعد فراتر از حالا همدیگه رو ملاقات کنیم:)

***

هر بار که به خودم و به جهان نگاه میکنم و دنبال کشف چیز جدیدی میگردم یکی از مسائلی که باهاش رو به رو میشم این ویژگی رو در خودم میبینم اما از اونجایی که عمیقا نمیتونم بیانش کنم یا باهاش کنار بیام و بپذیرمش هر بار فقط سعی در از بین بردنش داشتم.

بهت نگاه میکنم و میبینم تو متعلق به من نیستی.  

آدم ها متعلق به کسی نیستن. کسی حق کنترل دیگری رو نداره و هر کس خودش تصمیم گیرنده و هدایت کننده زندگی خودشه. 

من این حق رو ندارم که تو رو محدود کنم، این حق رو ندارم که برات محدوده ای مشخص کنم و نخوام از اون فراتر بری.

تمام کار هایی که انجام میدی و مربوط به من نیستن و تاثیر مستقیمی روی زندگی من ندارن به من مربوط نیستن و من حق دخالت رو ندارم.

با وجود دونستن تمام این ها و حتی فراتر و عمیقا باور داشتن بهشون، هر بار که بهت نگاه میکنم و میبینم که تو متعلق به من نیستی و زندگی ای مجزا و فراتر از آنچه که من میدونم داری، هر بار که میبینم تمام راز های تو برای من آشکار نیست، هر بار که میبینم من نتونستم برای تو اون کسی که میخواستم باشم نیستم و...

این احساسات شعله در میشن و وجودم رو تسخیر میکنن و من چاره ای جز خنثی کردنشون با باور هام ندارم.

من اجازه فراتر رفتن رو به خودم نمیدم، من توی محدوده خودم میمونم و مرتکب خطایی نمیشم چون درست و غلط رو میدونم؛ اما افکارم من رو آزار میدن.

با وجود اینکه به چیزی باور دارم و معتقدم این افکار مورد قبول نیستن و دلیل مورد قبول نبودنشون رو هم میدونم باز هم هر چقدر سرکوبشون کنم باز هم یه جایی در اعماق من وجود دارن.

فکر میکنم جدا از اعمالم، در مقابل افکارم هم مسئولم، هر چقدر هم که اون افکار نادرست رو به عمل در نیارم و بتونم به بهترین شیوه ممکنی که در توانمه زندگی کنم، باز هم این افکار با من همراهن و من در مقابلشون مسئولم و این من رو آزار میده که این افکار بخشی از من هستن، چون خود من بر نادرستیشون آگاهم.

این خواسته من که تمام وجود تو متعلق به من باشه به نحوی کنترل گری محسوب میشه و زمانی که میبینم تو و دنیای تو تحت کنترل من نیستید اون احساسات و افکار  شروع به رشد میکنن. 

تمام این هارو میدونم اما باز هم به خودم اطمینان میدم که در مورد درست و غلط آگاهم و بر خلاف عقیده ای که دارم عمل نمیکنم.

اما وقتی به تو نگاه میکنم توی دور ترین نقطه از من قرار داری و من چیزی جز نقطه ای کوچیک از دنیای تو نیستم.

من شخصیت اصلی داستان کسی جز خودم نیستم و این خواسته که داستان ما همونقدر که برای من مهمه برای تو هم مهم باشه معقول نیست چون کنترل جهان در دست من نیست، کنترل تو در دست من نیست، اما مهم ترین چیز اینه که کنترل من در دست خودم قرار داره.

این احساس چیه؟ چیه که هر بار من رو از پا در میاره؟ چیه که با وجود دونستن تمام این ها و فراتر هر بار تکرار میشه و تکرار میشه؟

این رو میدونم که کسی جز خودم مسئول تمام این ها نیست‌.

 

پی‌نوشت: این روز ها برقراری ارتباط با دنیا بیشتر از هر وقت دیگه ای برام سخته پس فقط سعی کردم بنویسم.

۵ موافق ۰ مخالف

فقط میتونم بگم درک میکنم 

 :)

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان